تبليغاتX
دو هم نفس، دو شریک زندگی دو هم نفس، دو شریک زندگی
دست نوشته های یه زوج مکمل
از این به بعد همه مطالبمو توی  این وبلاگ می نویسم
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 خرداد1388 توسط گلی |
بالاخره منم رفتم تو پرشین بلاگ و یه خونه ساختم اینم آدرسش http://2partner.persianblog.ir

اول خواستم واسه هر کی که تو پیوندامه پسور رو بفرستم اما دیدم خیلیاشون که نمی خونن چرا هم انرژی خودمو صرف کنم هم مال اون بنده خداهارو

دیگه اینکه هر کی خواست بگه واسش خصوصی می فرستم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 خرداد1388 توسط گلی |
کلاس های ا لما نیمون شروع شده اما من بوق می زنم و هیچی حالیم نیست

شاید به خاطر اینه که از جلسه سوم رفتیم کلاس البته تو کلاس هم خیلی ناراحتم چون به جز من و مولی سه تا پسره دیگه هستن  و خیلی ناراحتم یه جورایی روم نمی شه سوال کنم

معلممون اما زنه ها ولی خوب من بازم سختمه چکار کنم خوووووو

البته اصلا هم حوصله خوندشونو ندارم

اصلا بی خیالش....

روز اولی که خواستیم بریم کلاس به مولی گفتم کتاب رمانم تموم شده بریم یکی بخریم همین که رفتیم تو قفسه ها رو ببنیم مولی دست گذاشت رو کتاب "دا" و گفت این کادو از طرف من به تو... یکی دیگه واسه خودت بردار


امروز ظهر من و مولی پنجره های پذیراییمونو شستیم مولی از بیرون آب می ریخت منم که حوله می ذاشتم آب ها نریزه رو زمین

ماشالله ما هم که ۶ تا پنجره داره پذیراییمون+ یه در بالکن

ظهر هم جوجه کبابا رو گذاشتم تو فر و خوردیم نمی دونم چرا تو خونه خودمون غذا بهم مزه نمی ده حالا خونه مامانم اینا غذاهه بدمزه هم که باشه آی بهم می چسبه


امروز عصرم با مولی رفتیم عکاسی و عکس های روی جلد آلبوممونو گرفتیم نمی دونم چرا ۲ تاشو سیاه سفید زده

بعد هم رفتیم بازار

یه پیاز خرد کن واسه مامانم خریدیم مارک کنوود کسی نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟۵۵ تومن

۲ تا لباس آستین بلند واسه خودم گرفتم

و یه قالب کیک سرامیکی


امروز عصر هم آش رشته پختم یه کاسه فرستادم واسه مادر شوهر و یه کاسه هم واسه مامان خودم اما دیگه از این غلط ها نمی کنم مامانش یه زنگ نزد تشکر هم کنه!!!!

به مولی گفتم یه زنگ بزن بهش شاید فکر کرده مامانم فرستاده واسش؟؟؟؟؟.....


احساس می کنم بتول وبلاگمو می خونه چند روز پیش مولی رو صدا می زد مومولی

می خام برم تو پرشین و به تمام کسایی که تو لینکام هستن آدرس و پسورد رو میدم

دلم خوش بود تعداد آمار وبلاگم کمه !!!!!!!!!!!!

 این عکس قالب کیک

و اینم عکس لباسم 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اردیبهشت1388 توسط گلی |
خودم هم نمی دونم چمه

فقط می دونم کسلم و بی حوصله

همین معلق بودنم اعصابمو خورد می کنه

قراره با آنا و ریحانه بریم کلاس خود آرایی

دیروز عصر رفتم آرایشگاه با مامانم و خواهر وسطیم

رفیق نیمه راه شد و باهامون نیومد بازار

رفتیم بازار با مامانم و فقط تو یه مغازه رفتیم "ورود آقایان ممنوع"

مولی بدش می اد وقتی باهاش می رم بازار من برم از این مغازه ها خرید کنم

می گه یه ۷   ۸ تا آقایی پشت این مغازهه می ایستن و همه هم همدیگه رو با یه حالتی مثه همدردیم نگاه می کنن

رفتم همین 3 تا رو گرفتم شد ۴۱ تومن

همین الان از آموزشگاه زنگ زدن و گفتن که ۳ جلسه از کلاس آلمانیتون گذشته

نفهم های بی شعور ۶۰ تومن دادیم پول کلاس بعد میگه یه هفته اس داریم با آقاتون تماس می گیریم

بگو کور بودین من شماره موبایلمو داداه بودم

راستی عکسه به نظرم دیر لود بشه چون کیفیتش بالاست حالا سعی می کنم بیارمش پایین

برم به مولی بگم این دیونه ها زنگ زدن

اینم عطری که مولی واسه سالگرد بله برون خرید واسم

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 توسط گلی |
FAN2046919 - Couple in a meadow

دلم می خاد آپ کنم اما حالشو ندارم

نه که حالشو ندارم چیزی واسه گفتن ندارم

دلم خیلی چیزا می خاد مثلا نریم ا ت ر ی ش مثلا یه نی نی داشته باشیم که مولی نمی خاد

دلم می خاد جای نی نی خواهرم بودم اما نه اونم یه زمانی می رسه به این جایی که منم

دیشب خواهر شوهر بزرگه که عشق گرفتن دکتراست بهم می گه کاش من جای تو بودم الان بهترین فرصته که برین درس بخونین آخه یکی نیست بهش بگه بابا همین جا هم میشه درس خوند بابای من سال ۴ پزشکی بود زن گرفت و زمانی که تخصص قبول شد ۶ تا بچه داشت با همه این وجود قبول شد و ادامه تحصیل داد کار هم می کرد اگه فوق تخصصش هم ایران داشت تا حالا ۱۰۰ درصد اونم گرفته بود

من که می گم آدم خودش چی باشه

پرت نشیم از موضوع داشتم می گفتم

فقط میگه کاش من جای تو بودم آخه فکر نمی کنی که این مخارج سنگین ا ت ر ی ش از توان ما خارجه من نمیدونم چجوری از پسش بر می ایم

حالا این ها به کنار من بچه ننه چجوری از مامانم دور باشم خوب دلم واسه بابام یه ذره می شه آخه تو حس فرزندی نداری من که دارم اون میشه هفته ای یه بار هم نمی اد خونه مامانش اما من چی یه روز مامانمو نبینم انگار یه چی گم کردم

اینم هیچ من اگه برگردم شده ۳۰ سالم آخه من ۳۰ ساله میتونم اون موقع بچه دار بشم؟؟؟؟

منی که تال اسمی ام و مولی هم همین طور!!!!!!

تازه اگه بچه اولمون سالم باشه و اگه نباشه باید سقطش کنم و یه سال استراحت و روز از نو روزی از نو

بازم اگه فرضو بر این بذاریم که همون ۳۰ سالگی حامله بشم و طول نکشه!!!!!!!!


باید من و مولی بریم ته ران واسه گرفتن ویزای ا ت ر ی ش من به مولی گفتم بیا برگشتو شی راز بگیریم بریم اونجا آزمایش واسه تا لا سمی قبله بارداری آخه اگه بریم اونجا تقریبا مجانیه بابام هم آشنا داره سفارشمونو می کنن

اما تو تهران تقریبا ۵۰۰ تومن میشه آزمایشمون به جز معطلیش و....

دیگه همین


آها یه چیز دیگه این مولی ۸    ۹ ماهی میشه که هاردشو خراب کردم اصلا هم یادش نبود که هارد نداره حالا یادش اومده که بره واسه خودش هارد بخره منم بهش گفتم که شوهر دوستم گفته ۲۵۰ تومنه و ما که نداریم خوب اونم طفلی منصرف شد البته بهتر بعد من باید تو سر خودم می زدم واسه تولدش واسش چی بخرم!!!!!!!!!!!

اها امروز هم دارم می رم بازار یه پنکک مارک اورال گرفتم اصلا خوشم نمی اد به پوستم نمی سازه یه کرم ضد آفتاب هم می خام بخرم حالا اگه رفتم خرید عکسشونو می ذارم

شارژر دوربینم گم شده میرم خونه مامانم اینا از شارژر خواهرم شارژش می کنم و عکس ها رو می ذارم

هر چی هم رو مخ شوهر کار کردیم که اجازه بدا عکس عروسیمو بذارم اجازه نداد که نداد منم گفتم جهنم نمی ذارم


راستی می خام یه کتاب رمان بخرم عشقولانه و قشنگ باشه و جنگی و تاریخی هم نباشه چی پیشنهاد می دین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مثلا چیزی واسه گفتن نداشتم!!!!!!!!!!!!!

لیمو  جان ! منم از این عکسای ویر گذاشتم!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 اردیبهشت1388 توسط گلی |
دیشب عکس های عروسیمون آماده شد یعنی حدودا یه سال و نیم ما در انتظار بودیم

آلبوممون خیلی ناز و قشنگه ایتالیاییه وقتی داشتیم می رفتیم سر یه چیزی با هم بحثمون شد اما بعدش هی مولی به بهانه های واهی می اومد حرف میزد دیگه منم با بزرگواری خودم بخشیدمش

خلاصه به قول مامان مولی هر عکسمون یه پوستره اصلا فکر نمی کردم عکسام خوب بشه اما عالی شده بود آخه آرایش عروسیم خیلی غلیظ بود آرایش غلیظ هم منو میکنه عین دهاتی ها

ولی خوب ما که راضی بودیم یه تومنی که دادیم حلالش

فیلممون اما خیلی خوب نشده بود تازه موقعی که با هم رفته بودیم باغ و دست همو گرفته بودیم و داشتیم مثلا حرف می زدیم تو دهنم آدامس بود مرتیکه الاغ بهم نگفته بود آدامستو در بیار منم هی می خوردم

خلاصه دیشب کلی حال کردیم

در پی خوندن وبلاگ لیمو بانو دیدم ای دل غافل امروز ۳۳ ومین ماهگردمونه ما روز ۱۶ مرداد عقدیدیم که مصادف بود با ۱۳ رجب روز تولد حضرت علی

 در همین راستا اس ام اسی نثار مولی کردم و واسش یه نوشته رو که کنار یکی از عکسامون بود فرستادم که دزدی محسوب میشه اما من این کارو کردم ولی تاکنون جوابی دریافت نشده است هر چی اون اول ها مولی همه مناسبت ها رو یادش بود و منو سوپرایز می کرد من بی خیال فکر کنم حالا دیگه برعکس شده

ایتم اس ام اس من به مولی:

siosevomin peyvandemon mobarak i always with u To undrestand u To laugh with u To cry with u To think with u and to LOVE u 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 توسط گلی |
امروز عصر به مناسبت بله برونمون رفتیم بازار چون قبلش خونه مامانم اینا بودیم از اونجا رفتیم و من نشستم پشت رول مولی میگفت خیلی خوب شده رانندگیم البته گواهینامه دارم اونم از راهنمایی رانندگی نه آموزشگاه خلاصه رفتیم بستنی گردویی خامه ای کاکایویی خوردیمو دیگه مولی نشست چون اونجا دیگه واقعا شلوغ بود واسه رانندگی و مولی واسم یه عطر مارک هو*گو خرید ۵۰ تومن من خودم گفتم یه ۳۰ تومنی باشه اما خودش به آقاهه گفت تا ۶۰ تومن بیار ببینیم که این یکیو پسندیدم و گلم هم خرید برام بعدشم رفتیم ز یه پیتزا دبش خوردیم با سیب زمینی . قربونش برم ناراحت بود و می گفت ناراحتم خیلی وقته واست طلا نخریدم منم گفتم اشکال نداره دارم

بعدشم رفتیم خونه مولینا و یه ۲    ۳ ساعتی اونجا بودیم و بعد هم تشریفمونو اوردیم خونمون و من کمی تلوزیونو بالا پایین کردمو یادم اومد که چند روز پیشا از مولی خاسته بودم فیلم تای*تا*نیک رو واسم دانلود کنه شاید خیلی خنده دار باشه اما من تا حالا اونو ندیده بودم با اینکه حدود ۱۰ سال پیش خیلی سر و صدا کرد خلاصه منم که ریخته بودمش رو فلشم لپ تابو برداشتم و خابیدم رو مبل و نگاه کردم

رسید به اونجایی که پسره مرد و منم اولش ریز ریز گریه می کردم  و از خدا می خاستم که مولی منو ازم نگیره . کم کم داشت احساسات درونی قلیان می کرد که مولی اومد منو در آغوش پر مهرش گرفت منم های های زدم زیر گریه و اونم منو تو بغلش فشار می دادفیلم که تموم شد اومدم خاموشش کنم که مولی بهم گفت آهنگ آخر فیلمه معرکه اس همه فیلم یه طرف و آهنگش یه طرف منم نشستم و گوش دادم دیدم بعله همون شعریه که مولی همیشه واسم می خونه منم هیچ وقت نفهمیدم چی بود

هیچی واسم خوشایند تر از این نیست که صبح ها که نیمه خواب نیمه بیدارم منو می کشونی تو بغل خودت و می چسبونیم به خودت

هیچی واسم دلچسب تر این نیست که پامو بندازم روت تا خابم ببره

هیچی .....

راستی ۱۵ تیر هم تولد مولیه هم سالگرد عقدمون(به قمری) و هم روز پدر یا همون مرد منم تصمیم گرفتم سوپرایزش کنم تا حالا سوپرایزش نکردم اکثراوقات با خودش رفتم واسش یه چیزی خریدم ام اون ۹۹ درصد اوقات منو سوپرایز کرده

یه هارد اکسترنال داشت که من زدم جای یو اس پیش رو شکستم و حالا شده هارد اینترنال می خام واسم یه هارد بخرم که یه ۱۶۰ تومنی واسم آب می خوره رفتم زیر زبونش مارکشم پرسیدم می دم شوهر دوستم که تو مغازه کامپوتریه واسم از تهران بیاره +یه کیف سامسونت ( درست نوشتم؟ آخه تو تلفظشم گیرم سخته به نظرم همیشه مولی منو مسخره می کنه)

دیگه اینکه می خام تو خونه مامانم اینا یه جشن خیلی کوچولو بدم کیک کاکایویی هم سفارش میدم واسش شامم می خام ساندویچ سوسیس درست کنم

معلوم نیست تا تیر زنده باشم نشستم همه چیو هم برنامه ریزی کردم بسکه بیکارم دیگه

تصمیم گرفتم برم کلاس خیاطی + زبان آ ل م ا نی که این زبانه زورکیه ها من اصلا دلم نمی خاد برم تو رو جون هر کی دوست دارین دعا کنین من نرمهر شب سوره واقعه رو می خونم تا نرم 

خاک بر سرم امروز نه نماز خوندم نه قران عن قریبه که خدا خرم کنه

برم یه چیزی بخورم ته دلمو بگیره بعدش بره بخابم ساعت ۴ صبحه بعد مثه احمقا نشستم دارم آپ می کنم

اینقده بدم می اد از خودم همش پشت کامپیوترم به هیچ کاری نمی رسم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 اردیبهشت1388 توسط گلی |
12 اردیبهشت سال 85 بود كه خونواده مولي اومدن بله برون...............

من و مولي چون همكلاس بوديم اون روز كه دوشنبه بود رو بايد مي رفتيم اردو واسه درس عملي مون اون روز ما رفتيم اردو ،خوب يادمه كه توي اردو مولي دهن لق به استادمون گفت و اونم بهمون تبريك گفت موقعي هم كه داشتيم ناهار مي خورديم يكي از بچه ها واسمون شعر جينگ و جينگ ساز مياد خوند و بقيه هم دست مي زدن واسمون و چقدر شاد بوديم اون موقع ها هي جواني كجايي كه يادت بخير اون موقع ها كه هنوز عقد نكرده بوديم بچه ها با من خوب بودن و با هم جور بوديم اما همين كه عقد كرديم كم كم پراكنده شدن علتش هم اين بود كه بابا مولي يكي از كل*ه گنده هاي دانشگ*اهمون بود و شايد فكر مي كردن اگه حرفي بزنن من از پشت بهشون خنجر مي زنم بهر حال مهم نيستن برام هيچ كدومشون

و ساعت حدوداي 5    6 بود كه برگشتيم من اومدم خونمون ديدم اي دل غافل نه خونه مرتبه نه ميوه آماده است و هيچي به هيچي و تازه همه خواب بودن

منم ديگه دست به كار شدم و با اون تن خسته كه از اردو برگشته بودم خونه رو مرتب كردم شربت درست كردم و.... البته مامانم هم كمكم كرد

خلاصه ما از ساعت 9 منتظر خانواده آقاي داماد بوديم كه تشريف فرما شن و ساعت 20 دقه به 11 بود كه تشريفشونو اودرن

واسم نشون يه انگشتر اوردن كه روش 5 تا نگين سرمه اي داشت هنوزم دارمش اما دوسش ندارم

يه سبد گل گنده هم دست مولي بود با شيريني 

قربون مامان رمانتيكم برم تا پارسال هم ظرف حصيري شيريني و سبد گل رو نگه داشته بود واسم خودم انداختمشون دور

مولي از اول تا آخرش داشت عرق مي ريخت و سرش پايين بود و بالا رو نيگا نمي كرد عوضش من با كمال پرويي واسه خودم نشسته بودم و تعارف مي كردم و....

حالا امروز سالگرد همون روزه روز بله برونمون 12 ارديبهشت يا به عبارتي روز معلم

قراره فردا مولي منو هر جا دلم مي خاد ببره دوسش دارم

شوهر نجيب و سر به زير و مودب و متين خودم دوست دارم عاشق همين متانتت شدم عاشق اين كه با دختر هاي كلاس لاس نميزدي هنوزم عاشقتم خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرشو كني

نوشته شده در تاريخ شنبه 12 اردیبهشت1388 توسط گلی |

ديشب مولي رفت تهران كه مدرك ام سي اچ ايشو بگيره كه امروز صبح زنگ زده و ميگه تو وزارت علوم يه نفر رو ديده كه اونم بهش گفته نرو م ا ل ز ي چون رنكينگ دانشگاش پايينه یعنی  دیگه ۱۰۰ درصد نمیریم

خودش هم با المان رفتنمون موافق نيست ميگه سخته آدم دوباره بشينه زبانشونو ياد بگيره

من علاوه بر اين يه دليل ديگه هم دارم كه نمي خام برم چون دادشش اونجاست داداشش متولد 48 هست و تقريبا 16 سال از مولي بزرگتره و من خيلي از داداشش بدم مي اد چند تا هم دليل داره اوليش اينكه روز عروسيمون واسمون 5 ميليون چك نوشت حالا اگه شما اون پوله رو ديدين منم ديدم يه چك 5 ميليوني كه هنوزم دارمش

دوم اينكه ما با 30 ميليوني كه داشتيم دنبال يه واحد كوچولو موچولو مي گشتيم كه بابام واحد خودشو كه به همه مي داد 30 تومن به ما داد 25 تومن و 5 تومن مابقي رو گذاشتيم بانك كه يه روز همين آقا داداش زنگ زد كه مي خاد لپ تاب بخره و اين پولتون رو بدين به من زمينمو كه فروختم بهتون مي دم از اون ماجرا 2 سال گذشت و هنوز از 5 تومن قرضي كه گرفته خبري نشده

بابا مولي زانتيا داشت و چون خودش نمي نشست پشت ماشين شده بود مال ما ولي به اسم ننه اش بود كه وقتي داداشش خاست بره خارج يه روز مامان مولي زنگ زد و گفت كه داداشت پول لازم داره تو بيا ماشينو بذار واسه فروش تا بعد واست يه پرايد بخريم بماند كه بعدش ماشينو بتول نكبت برداشت و ما 4 ماه بي ماشين بوديم تا سورني كه اونها ثبت نام كرده بودن در اومد و ما ماشين دار شديم هنوز كه هنوزه ناراحتم كه چرا پشتش ننشستم و حالا اين بتول چاقالو پشتش ميشينه بماند كه اين بتوله چند دفعه هم زانتيا رو مالونده

مي بينين تا حالا 3 تا چيز گنده ازش ديدم چه تضمينيه كه برم اونجا پولامونو بالا نكشه حالا مي بينيشا ميگي چه آدم خوب و دل پاكيه

تازه از اونجا زنگ مي زنه بعد قطع ميكنه كه مولي زنگ بزنه پول موبايلش شده 60 تومن يه 1 ساعتي هم با تلفن خونه باهاش حرف زد اونو ديگه الله اعلم خدا خودش رحم كنه

يعني حالم ازش بهم مي خوره فقط اسم خواهر شوهر بد در رفته

خدايا ما رو از شرش دور نگه دار

.....................................................

يه چيزي شنيدم كه ديروز تا حالا شاخ رو كلم در اومده زن داداش مولي (زن و شوهر پزشكن) به شوهرش گفته اگه دوست داشتي تا من نيستم يه زني واسه خودت موقتا بگير اما اسمشو تو شناسنامه ات وارد نكن (آخه داداشش 8 ماه پيش رفته و زنش 1 ماه ديگه ميره) البته مولي بهم گفت كه مامانش گفته حالا تا چه حد راست باشه نمي دونم شايد من درآوردي مامان مولي باشه آخه مولي ميگفت كه خاله مولي به مامانش گفته معني نداره زن اين همه پشت كامپيوتر ميشينه حالا حرف خودشه ها به اون بدبخت نسبتش داده

يا از زبون كلفتشون ميگه اين عروستون چقدر مي خابه خدا وكيلي به نظرتون حرف خودش نيست ميگه كلفت گفته منم از عمدا تا لنگ ظهر می خابم

فقط اميدوارم مولي نياد اينا رو بخونه آخه از وقتي قول داده نخونه منم راحت اينجا مي نويسم خدا وكيلي تا حالا نشده يه قولي بده و بزنه زيرش

عصر هم واسم اس ام اس داد:

عاشقتم دوست دارم همه زندگي مني تمام خوشبختي مني تنها عشق مني  خيلي دوست دارم خيلي قربون چشماي قشنگت برم عشقم دیگه منم این جوری شدم

..........................................................

نذر كرده بودم اگه نرم  م ا ل ز ي برم زيارت عاشورا تو قدمگاه فردا با مامانم مي رم حالا ما اونجا نرفتيم دارم مي رم ا ت ر ي ش حالا دوباره واسه اونجا هم نذر كردم كه اگه نرفتم...

دلم ني ني مي خاد مي ترسم اگه زياد جلو*گي*ري كنيم بچه دار نشم الان تقريبا 1  سال و نيمه كه ما عروسي كرديم با 1 سال و نيم كه عقد بوديم ميشه 3 سال اما مولي مخالفه مي گه دوست ندارم اگه آخر ماه كم بيارم دستم جلو كسي دراز بشه اما خيلي بچه دوسته به نظرم اگه رو مخش كار كنم بشه تازه اگه بخايم بريم خارج من تا 7 سال كه درس مي خونم نمي تونم بچه دار بشم به خاطر درسم ديگه اون موقع شده 30 سالم و چون من 2 تا ني ني مي خام واسه دوميه ديگه پيرم تازه مولي مي گه من 3 تا مي خام

.........................................................

پينوشت:

1-  نارنجدونه واسه من باز نميشه واسه شما هم همين طوره؟؟؟؟؟؟خودش هم که با معرفت ماشالله سر نمی زنه که

2 -  مرمري جان من مرتب واست كامنت ميذارم تو كامنت ها هم ديدمشون پس چرا تو مي گي من بهت سر نمي زنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 اردیبهشت1388 توسط گلی |
توی این یه هفته اتفاقات  زیادی افتاد

اولیش این بود که همسرم امتحان ام سی اچ ای رو پاس کرد و این یعنی اینکه رفتن ما به م ا ل ز ی تقریبا ۱۰۰ درصد شد

اون روز چه روز گندی بود با بی حوصلگی تمام واسه نهار خورش مرغ درست کردم و از بس ناراحت بودم ساعت ۵ و نیم عصر نهارمو خوردم

عصرش هم رفتم خونه مامانم اینا و مامانم اینقده ناراحت بود که نگو خلاصه شب مولی اومد و گفت که رفتمون به م ا ل ز ی کنسل شده و باباش که توی یکی از دانشگاه های شهرمون سمت داره گفته که جدیدا مدرک ارمنستان رو ایران قبول نداره و تا شما دکتراتونو بگیرینایران مدرک اونجا رو هم قبول نداره وقتی مولی ازم پرسید که خوشحال نیستی نمی ریم ؟ من گفتم نه چون می دونستم باباش یه جای دیگه رو واسمون دست و پا می کنه

حالا از این زورم میگیره الکی یه سال دوییدیم و حالا میگه مدرک اونجا به درد نمی خوره

که بعدش کاشف به عمل اومد که میگه بریم ا ت ر ی ش پیش داداش مولی که من اصلا راضی نیستم واسه یه فوق گرفتن بری دیار غربت تازه زبان آلما  نی هم باید یاد بگیریم داداشش که ۸ ماه پیش رفته هنوز به زبان آلما  نی مسلط نیست

خیلی احمقانه است نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه هزینه ها هم توی اونجا سر سام آوره فقط دانشگاشون ارزونتره

خخخخخخخخخخخدددددددددددددداااااااااااااااااااا من نخام برم خارج کیو باید ببینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برام دعا کنین کارامون درست نشه بریم ا ت ر ی ش نه اونجا و نه هیچ کشور دیگه

مولی گفته اگه بتونم کفالت بگیرم و کار خوبی گیرم بیاد می رم سر کار و خارج نمی رم نمی دونم تا چه حد راست میگه اما برامون دعا کنین که توی این ۸ ماهی که بخاد ویزا و پذیرش بگیره کار گیر مولی بیاد

التماس دعا

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 توسط گلی |