تبليغاتX
دو هم نفس، دو شریک زندگی دو هم نفس، دو شریک زندگی
دست نوشته های یه زوج مکمل

آدم که نمی تونه همیشه خوش و خوشبخت باشه بالاخره ناراحتی هم داره. منم امروز از دست مولی ناراحتم صبح ساعت 10 زنگ زدم واسش گوشی بر نداشته اومدم صبونه خوردم حموم رفتم شده ساعت 11 دیدم خبری نشد خودم زنگ زدم می گه کچلم کردی حموم بودم حالا هم دارم صبونه می خورم آخه تو از حموم اومدی بیرون میسه منو ندیدی حالا اگه من احمق بودم گوشی با خودم میبردم تو حموم و جواب هم می دادم البته وقتی عقد بودیم مولی هم همین کارو میکردا . خلاصه دوباره ساعت 12 اونورا زنگ زدم آقا میگه دارم لباسمو اتو می کنم. منم ناراحت شدم گقتم اون وقتی گفتی دارم صبونه می خورم حالا هم میگی دارم اتو میکنم و ناراحت شدم اونم یه عادتی داره که وقتی میدونه ازش ناراحتی انگار که نه انگار خیلی عادی رفتار می کنه و گفت بعد که اتو کردم واست زنگ می زنم باشه عشقم بعد هم یه 1 ساعت بعد زنگ زده می گه باید واسه پاسپورتم بیام چون اثر انگشت می خوان منم گفتم مگه بابات نگفته من اینجا پارتی دارم با هواپیما بفرستن واست تو اثر انگشت بزن و بفرستش اونم  گفت آره راست میگی خوب من برم زنگ بزنم بابام کاری نداری؟
منم چی بگم خوب قطعیدم. دیگه گذشت تا ساعت یه ربع به چهار یه میس انداختم زنگ زد و گفت رفته فرودگاه تا پذیرشامونو که قرار بوده با هواپیما از م ا ل ز ی بیاد بگیره100 دفعه هم گفتم خواستی هر جا بری بهم خبر بده که نداد دوباره ساعت 5 زنگ زدم و هنوز تو فرودگاه بود بعدشم با مامانم اینا رفتم نمایشگاه تو نمایشگاه زنگ زدم بهش که تو چیزی نمی خای؟ اونم گفت نه ساعت 8 بود که اومدیم خونه دوباره واسش زنگ زدم و باهاش دعوا کردم که تو اصلا واسم زنگ نمی زنی و دلت واسم تنگ نشده و... و خدافظی کردم ولی بعدش یه اس ام اس زدم و نوشتم دوست دارم عاشقتم بوس بوس اما جوابی دریافت نکردم حالاهم اس ام زدم و پرسیدم که رسیدی خونه اونم گفت آره دارم شام می خورم

حالا به نظر شما من رفتارم و زنگ زدنام غیر عادیه یا مولی؟
میدونین اگه واسش کمتر زنگ بزنم اون بیشتر تحویلم می گیرهمث ه روز اولی که رفته بود اما من دیونه دلم واسش تنگ میشه و طاقت نمی ارم
من می دونم خیلی از شماها می آن اینجا و نظر نمی ذارین اما این دفعه رو یه لطفی کنین و نظرتون رو بگین چکار کنم بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بعدا نوشت:

مولی ساعت یه ربع به ۱۰ زنگ زده میگه من دارم می خابم خیلی خستم منم خیلی سرد گفتم شب بخیر.

تا اینکه دوباره ۲۰ دقیقه به ۱۱ زنگ زده :

من گفتم نخابیدی هنوز اونم گفت نه داشتم فیلم میدیدم منم هیچی دیگه تحویل نگرفتم تا اینکه خودش قربون صدقم رفت و گفت دلم خیلی برات تنگه

بعد ازم پرسید صبح ساعت چند بیداری منم گفتم بستگی داره بخام برم آرایشگاه ۹ اون گفت تو فردا صبح هیچ جا نمی ری منم گفتم جون گلی فردا داری میای نه؟

گفت آره ۱۰ دقیقه به ۷ بلیط دارم و می خاستم صبح بهت زنگ بزنم بگم که پشت درم اما دلم نیومده از خواب بیدارت کنم

راستی من از مولی پرسیدم گفتم تو چرا واسم زنگ نمی زنی؟

اونم مثه لیمو شیرین بانو گفتش که مهلت نمی دی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 دی1387 توسط گلی |

شرمنده همه هستم مخصوصا الهه خانم و گل آبی جونم اومدم یه توضیح کوچولو بدم و برم.
اول اینکه من و مولی پارسال عروسی کردیم و خودمون هم خونه داریم با کلیه وسایل و امکانات  و تا تقریبا تیر هم خونه خودمون زندگی می کردیم تا اینکه مامان و بابام رفتن حج عمره و من و مولی اومدیم خونه مامانم اینا چون خواهرم هم که حامله بود هم پیش مامانم اینا بود (خونه خودشون حالت تهوع داشت) اومدم اینجا تا من واسه خواهرام و داداشم غذا درست کنمو خلاصه تر و خشکشون کنم و بعد از برگشتن مامان و بابا که اواسط ماه رمضون بود ما تلپ بودیم و فقط 3 روز آخر ماه رمضون رفتیم خونه خودمون و متاسفانه بد عادت شدم و موندم تا دوباره خدا مامان بابامو طلبید حج تمتع و ما باز هم خونه مامانم اینا بودیم و حالا هم یه شب خونه مولینا می خوابیم و یه شب خونه مامانم اینا. خودم اصلا خوشم نمی اد اینطوری باشه دلم می خواد خودم تو خونه خودم غذا درست کنم خونه خودمو تمیز کنم و با عشقم تلوزیون نگاه کنم و با هم بریم بیرون قدم بزنیم بریم بالا پشت بوم کباب و جوجه کباب درست کنیم و از همه مهم تر لباس هایی رو که دوست دارمو جلو مولی بپوشم آخه خونه مولینا شوهر خواهر هاش هستن و خونه مامانم اینا هم شوهر خواهر خودم من اصلا نمی تونم جلو مولی لباس های لختی بپوشم ولی مولی میگه اگه قرار باشه بریم م ا ل ز ی دوست دارم پیش خونواده هامون باشیم اما اگه نرفتیم من عمرا بذارم همین جوری باشه می رم خونه خودم خونه عشق و امیدم خونه ای که با عشق تک تک چیزامونو توش گذاشتیم  Balloons

این بود داستان ماندگار شدن ما در خانه مولینا و مامانم اینا

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 دی1387 توسط گلی |

امروز مولی  من رفته تهران واسه یه هفته هم اونجاس نمی دونم چجوری این یه هفته رو بدون اون سر کنم

قربونش برم دیشب ساعت 2 شب 2 تا پاهاشو کرده تو یه کفش که تو هم الان وسایلتو جمع کن تا فردا صبح با هم بریم و شاید واسه ویزا تحصیلی خودت هم باید باشیHeart Smile

از طرفی دلم می خواست برم و از طرف دیگه خواهر مولی تو تهرانه و الان هم امتحاناشه گفتم نه مولی فردا این صفر می گیره می گه تقصیر این گلیه

از طرف دیگه هم 4 قرون پول جمع کردم باید بدم هزینه هواپیما، حالا قرار شد مولی بپرسه اگه نیاز بود منم برم

دیروز صبح با عشقم رفتیم بازار آخه می خواست واسم تک پوش بخره البته 250 تومن از این 625 تومن تک پوشو مامانم واسه تولدم داده خلاصه کلی گشتیم و یه سوتفاهم کوچولو موچولو پیش اومد بینمون ولی بالاخره خریدم 660 تومن بود که با تخفیف ویژه داد 625 تومن

خوب مبارکم باشه راستی من هنوز واسه بچه ریحانه کادو نخریدم گفتم تو این هفته یه روز با مامانم برم بخرم

ظهر هم خونه مامانم اینا بودیم و کلی بعد ناهار مولی بوس و بغلم کرد و گفت که دلم واست می تنگه مولی جونم منم دلم واست می تنگه عشقم دوست دارم هزار تا بوووووووووووووس

عصر هم با مولی رفتیم عکاسی و کپی و بازار مولی واسه خودش یه پیرهن و یه ژاکت خرید

قربون دل مهربونش برم من 2 تا ژاکت که بیشتر نداشت یه سفید و یه قهوه ای . یه روز که ژاکت سفیده (پارسال از کیش واسش خریدم) تنش بود داداشم واسش گفت چه ژاکته به تیپت می آد مولی هم رفته درش اورده تاش کرده میده بهش اونم برداشت دیگه. راستی اینقدر تو بازار پاهام کوفتم زمین تا مولی واسم از این برگه های قیصی غیر بهداشتی خرید.

مرسی عزیزم که مراقب سلامتی من هستی از جونم بیشتر دوست دارم

بعد هم رفتیم خونه مولینا تا ساعت 12  بعد هم چون خونه مولینا فقط جای یه ماشین می ده و بتول اینا هم گاهی شب ها اونجا می خابن اومدیم خونه مامانم اینا که ماشینو اینجا بذاریم

 شب هم دیگه خوابیدیمو

وصبح عشقم رفت و من خوابیدم و تا ساعت 12  ظهر 4 بار زنگ زد منم که خواب بودم هی می گفت خواب بودی منم می گفتم نهههههههههههه بیدار بودم اونم می گفت بخواب عشقم دیشب دیر خوابیدی صبح هم زود بلند شدی بخواب منم وجدان درد

......................................

یه چیز خنده دار:

یه روز عصر که خونه مولینا بودیم مولی داشت یه شعر می خوند

اگه شنیده و دیده باشین یه سال پیش یه 5 -6 باری پی ام سی نشون داد یه خواننده بود با کت و شلوار سفید کنار دریا رو یه صندلی نشسته بود و می خوند:

سارا سارا سارا سارا ... دل من رو بردی نکن بی وفایی ( حالا بقیه رو یادم نیس اسم واقعی منم سارا هست و مولی داشت اینوتو آشپز خونه واسم می خوند منم تو اتاق مولی بودم )

اینجا بود که حس حسادت خواهر شوهر گرامی بر انگیخته شد وبه شوهرش گفت تو چرا واسه من شعر نمی خونی

مولی هم ادامه داد:

بتول نرمه نرمه

بتول توبه توبه

بدجنسم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

..................................

مولی من هر جا هستی خدا نگهدارت باشه و مواظب خودت باش خیلی دوست دارم و بهت افتخار می کنم تکیه گاه من

............................

راستی بالاخره وقتی واسه مولی خاطرات ۲ نفره با هم بودنمون رو با جرئیات تعریف کردم فهمید که من چقدر دوست دارم با هم باشیم و تو جمع ۲ نفره خودمون و تصمیم گرفت که اگه نرفتیم م ا ل ز ی بریم خونه خودمون زندگی کنیم

من اصلا دوست ندارم برم هر چند که می دونم اگه برم خانم دکتر بر می گردم اما به همین لیسانسم قانعم و قول می دم تو همین کشور خرابه خودم درس بخونم و پیش مامان بابام باشم

هر چه پیش آید  خوش آید

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 دی1387 توسط گلی |
مولی گلم باید اعتراف کنم که خیلی دوستت دارم و همیشه واسم بهترین بودی و هستی خدایا ازت ممنونم که مولی رو سر راهم گذاشتی 

مولی خیلی ازت ممنونم که هوامو داری  مثه امروز که هی می گفتی که بریم خونه مامانت اینا

خیلی ازت ممنونم که میذاری من ادامه تحصیل بدم درسته که همون اول باهات شرط کردم اما می تونستی بزنی زیرش که نزدی

خیلی ازت ممنونم که روی پول هام پول گذاشتی تا بتونم یه تک پوش گرون تر بخرم و وقتی امروز نظرت رو پرسیدم که به نظرت با پول هام یه گوشوار و یه تک پوش بخرم تو گفتی نه اول تک پوش بخر بعدا برات گوشوار هم می خرم

خیلی ازت ممنونم که می ذاری پول ها تو حساب من باشه و بهم اعتماد داری مطمئن باش که از اعتمادت سو استفاده نمی کنم

خیلی ازت ممنونم که اگه گاهی اوقات آرایش نمی کنم ازم تشکر می کنی

خیلی ازت ممنونم که می ذاری برم سرکار

خیلی ازت ممنونم که اگه تو خونه مامانمت اینا کاری انجام میدم ازم تشکر می کنی

خیلی ازت ممنونم که وقتی مریض میشم واسم جوشنده درست می کنی

خیلی ازت ممنونم که وقتی کمرم دستم یا پام درد می گیره ماساژم میدی

به اندازه همه ستاره های آسمون دوست دارم

I L U 773

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی1387 توسط گلی |

دیروز آقای دکتر ق به مولی اس ام اس داد که باهام تماس بگیر و نتیجه این شد که شاید تا 10 روز دیگه اگه کارامون درست بشه و ویزامون هم درست شه بریم ما*لزی واسه ادامه تحصیل. البته اوایل من خیلی خوشم نمی اومد که بریم الان هم همچی بگی نگی ته دلم رضا نیست اما چه کنیم که اگه دیر بجنبیم مولی رفته سربازی.

دیروز ظهر که به مامانم گفتم شاید تا 10 روز دیگه ما بریم اصلا برخوردش اونی که فکر می کردم نبود خیلی راحت با موضوع کنار اومده می دونم که کار بابی گلیمه قربونش برم خیلی منطقیه و اروم و دوست داشتنی.

از مکه که برگشته بودن مامانم به مولی گفت واستون دعا کردم خدا تو ایران قبولت کنه و یه کار خوب واست بده و یه بچه سالمو صالح ( امین) اما انگار قسمت نبود تو ایران قبول شه خدا وکیلی اگه مولی تو ایران قبول بشه و من نشم به خدا راضیم من می رم دانشگاه پیام نوری چیزی فوقمو می خونم مهم مدرکه است وگرنه همه که بیکارن . اما اگه قسمت بشه و بخوایم بریم باید خونمون رو بفروشیم یکی دو سال نیست که 6 ساله هم فوقه هم دکترا خدا خودش کمکون کنه.

اگه برم دلم تنگ می شه واسه بابی گلیم که چقدر مهربونه و سعی می کنه که نشون نده ولی همه می دونن که چقدر مهربونه و دلش قد یه دریاست خدایا خودت بابا مامانمو واسم سالم و صحیح نگه دار تا من برگردم خدایا سایه پر مهرشونو از بالای سرم کم نکن خدایا تو می دونی من چقدر  دوسشون دارم و حاضرم جونمو به خاطرشون بدم .قربون بابای مهربونم برم الهی هر وقت بهش می گم دوسم داری؟ یا اگه مریض باشم زنگ بزنه و احوالم بپرسه و ازش بپرسم که دلت واسم تنگ شده بود؟ میگه عاقل باش. دلم واسه مامان مهربونم تنگ میشه واسه بغل کردنات واسه قربونت برم گفتنات واسه ناز کردنات واسه با هم بازار رفتنمون واسه حرف زدنامون و واسه همه مهربونیات.

دلم واسه خواهر برادر های خوبم هم میتنگه حتی واسه دوستام واسه خونمون واسه حیاطمون واسه خونه بابام واسه هوای شهرمون واسه نی نی ریحانه واسه نی نی داداشم واسه همه همه حتی واسه خونواده مولی هم دلم تنگ می شه.

خدایا راضیم به رضای تو می دونم همیشه بهترین ها رو جلو پام می ذاری اگه تو صلاح می دونی که ما خونه و ماشینمونو بفروشیم و بریم درس بخونیم حتما صلاحی هست که ما نمی دونیم. بازم شکر که یه واحد اداری هم داریم به اضافه اون خونه ای که بابام کادو عروسی بهم داد اما هنوز ساخته نشده ولی بالاخره ساخته میشه که مگه بقیه اول زندگیشون چی داشتن شکر خدا که بابای مهربونم تموم وسایل خونه رو برامون گرفته و چیزی کمو کسر نداریم و خدا بابا بزرگ مولی رو بیامرزه که یه ارثی واسه اینها گذاشت وما تونستیم با این ارثه و کمک بابام 2 تا واحد بخریم یکی اداری و یکی مسکونی البته مسکونیه هنوز تموم نیستو مجبوربم نصفه بفروشبمش.

واسمون دعا کنین تا خدا بهترین ها رو نصیبمون بکنه

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 دی1387 توسط گلی |
خیلی وقته که مولی واسم کادو نخریده از تقریبا ۴ ماه پیش که رفته بود تهران تا حالا یعنی خداییش خریده ها ولی سوپرایزم نکرده خودم هم باهاش بودم و گفتم که اینو می خوام واون برام خریده./ دیگه که مثلا قبلنا که عقد بودیم واسم گل می خرید اما آخرین باری که برام گل خرید یکی دو روز مونده بود به عروسی تا الان که میشه یک سال و تقریبا دو ماه در صورتی که تو عقد اینقد گل برام می خرید که من همرو خشک کردم و تو یه ظرف استوانه ای نگه داشتم

خلاصه اینکه اصلا حوصله نداره باهام بره بازار یعنی اصلا حوصله بازارو نداره دوباره عقد که بودیم هر وقت می گفتم بریم بازار پایه بود اما حالا چی هر وقت می گم می گه حوصله ندارم یا مثلا من الان یه هفته است که دلم هوس پیتزا کرده اما حوصله نداره که بریم

دلم گرفته خییییییییلی امروز بد با مولی حرف زدم البته ازش معذرت خواهی کردما اما انگار هنوز منو نبخشیده  

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 دی1387 توسط گلی |

سلااااااااااااااااام

خوب این اولین پست من هست ...... و فکر میکنم باید قبل از همه چیز خودم رو معرفی کنم 

این جانب مولی... (گاهی اوقات ملقب به مومول) همسر گلی جووووووووون میباشم ...... اصولا بشری هستم الکی خوش   (اگه سرحال باشم) و در عین حال جدی   (اگه سرحال نباشم)...... بیشتر اوقات روز سعی میکنم آدم منطقی باشم و بجز مواقعی که کاسه صبرم لبریز میشه.... نسبتا شوخ مزاج و آروم هستم.

در مورد خودم بگم..... از اون جایی که بنده سید میباشم  ، از برکات اون هم بی نصیب نیستم..... اصولا یک یا دو روز در ماه..... عوارضی منجمله احساس افسردگی ، بی حوصلگی، بداخلاقی و کسالت به محض بیدار شدن از خواب،... و تمایل شدید به کندن کله تمامی افراد در دسترس ،.. که صد البته بی دلیل هست !..... و همچنین حساسیت شدید پر دماغ ...... که اصولا باید روزهای چهارشنبه منتظرش باشیم (میگن ۴شنبه روز سیدها هست !)...... ولی در مورد بنده.... معمولا یکشنبه یا دوشنبه صدق میکنه..... شاهد این پدیده لاعلاج هستیم.

راستی.... من مطالب گلی رو همیشه به چشم یه غریبه نگاه میکنم.... تا هم تاثیری توی زندگی مون نداشته باشه..... و هم اینکه گلی جون بتونه با خیال راحت هر چی دلش میخواد بنویسه...... در کل، به این وبلاگ به چشم یه وبلاگ جالب نگاه میکنم.... تا وبلاگ همسرم.

یه چند روزی هست که با کمبود شدید خواب مواجه شدیم   ...... چون نیمه شب ها با موسیقی ملایم و گوش نواز  سرفه های هنری گلی جون (میگم هنری، چون همیشه چند تا ریتم خاص داره) از خواب پا میشیم ..... از همه عزیزان عاجزانه تقاضا دارم برای بهبود همه بیماران دعا کنید ..... تا همسرانشان نیز خواب آسوده داشته باشن.

البته لازم به ذکر هست که گلی جون من، یه کم کوچولو عجول هست ..... و یه ریزه بعضی موقع ها شیطون گولش میزنه و خیییییییییلی لج میکنه...... خییییییییییییییییییییییییییییییلی ها...... مثلا این روزا مریض شده گلکم و گلوش درد میکنه قربونش برم و هی کوچولو کوچولو سرفه میکنه...... حالا تو این گیر و دار..... هوس کرانچی (با نام جدید مانچی) کرده .... هی میگم خانومی، گلکم، قربونت برم،.... این مانچی واسه گلو خوب نیست.... یه چند مدت مراعات کن.... هر وقت حالت خوب شد خودم واست 2 تا مانچی بزرگ میخرم...... ولی ظاهرا خداوند مرغان را با یک پا آفرید !!!...... نتیجه قضیه اینکه بعدا از تقریبا 20 دقیقه کار مفید روی مخ گلی جون و قانع شدن ملکه خانم.... با همدیگه رفتیم سوپر مارکت تا چند تا چیز واسه ناهار بخریم...... و بنده وقتی برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم.... دختری دیدم با 3 عدد مانچی بزرگ در دست !!

در کل گلی من همسری هست فداکار ..... مهربون...... با گذشت....... با اراده...... با وقار ....... با محبت ...... با نزاکت ....... با خرید از ما کارت قرعه کشی دریافت کنید.

حرف های گفتنی زیاد هست  ..... ولی فعلا تا بعد 

   

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 دی1387 توسط گلی |
امروز آپ کردنمه خفن

اما نمی دونم در مورد چی بنویسم. آها تا یادم نرفته بگم که بتول تو گوش مولی چی گفت. اونشب من کنار مولی خوابیده بودم و مولی کلی ازم معذرت خواهی کرد راستی 2 شب اخیر رو ما خونه مامانم اینا بودیم(مولی از خر شیطون اومده پایین و داره واسه من خر سواری میده) و گفت که اون روز در مورد تو حرف نمی زد بلکه در مورد ریحانه (خواهر بزرگم) بوده

یه توضیح کوچولو در مورد ریحانه:این خواهر بزرگه ما شده زن پسر خاله مولی (شمالیه) یعنی مولی و پسر خالش باجناغ همدیگن خدا رو شکر رابطشون خوبه  و این پیوند رو هم مولی خودم جوش داد که عید 87 با هم عروسی کردن و 4 دی هم نی نی شون دنیا اومد اسمشم الینا ست که من واسش انتخاب کردم و میگن دهن و چونه اش به من رفته و دماغش هم به باباش و یه نمه عقابیه.

خلاصه گفتش که بتول گفته که اون شبی که مامانم همه رو شام دعوت کرده بود و ریحانه هم اومده بود (سه روز بعد اون روز نی نیش دنیا اومد) هر چی باهاش سلام ذکردمو حرف میزدم و احوالشو می پرسیدم محل نمی ذاشته و فقط نیگاه یه طرف دیگه می کرده.خلاصه من خیلی ذوق کردم و گفتم هر چند اون از این مراما نداره  اما اگه راست بگه که بهتر حقش بوده دلم خنک شد.

حالا جالب اینجاست که این خواهر ما پرستاره و خیلی ها منو با اون تو خیابون عوضی می گیرن و همیشه اون به من میگه که اگه یه وقت کسی منو با تو اشتباهی گرفت سلام کن و تحویل بگیرا

آخرین باری که منو عوضی گرفتن : امشب بود رفته بودم مطب بابام که واسم دارو بنویسه که یه دختر 7-8 ساله منو با خاله ریحانه اش عوضی گرفت

باز روزی که رفته بودیم فرودگاه که مامانم اینا از مکه بیان دیدم یه آقاهه هی داد می زنه ریحانه خانم ریحانه خانم منم هی دور و برمو نیگاه می کردم که این ریحانه کیه هی دارن صداش می کنن که دیده داداشم (عادل داداش اولیم ) داره میگه این خواهرمه و ریحانه نیست ریحانه بارداره نتونسته بیاد اون موقع هنوز هم دوزاریم نیفتاده بود گفتم این عادل داره به این مرده چی میگه اون که منو عوضی نگرفته داره یکی دیگرو صدا می کنه که بعدا فهمیدم دوست بابامه

اون روزی هم که رفتیم کارتها رو پخش کنیم یه آقاهه بهم میگه به سلامتی پسر گیرت اومده یا دختر؟ البته من اصلا تعجب نکردما

این عوضی گرفتن ما هم ماجراها داره ها اینه که من یه روز با  ریحانه  دعوام شد و بهش گفتم چقدر زشتی و از فردای همون روز همه منو با اون عوضی می گیرن هر چند به نظر مولی و دوستم آنا و خونوادم هیچ شباهتی ندارم

می دونین من هر عیبی کردم گرفتار شدم اینم یکی از همونا بود

خوب این از این

فعلا تا بعد

.................................................

من مریضم و امروز بابام گفت که ریه ام عفونت کرده و باید آمپول بزنم ولی من گفتم که برام تو سرم بریزه (اینقد از سرم خوشم می آد ولی از آمپول می تر سم شدیدا) ولی نمی شد و عضلانی بود قرار شد که اگه قرص خوردمو خوب نشدم آمپول یزنم.

مولی هم بنده خدا صبح رفت برام چهار تخمه خرید و  ظهر که خوابیده بودم و خیلی سرفه می کردم رفت واسم دم کنه که دیدم توش شکر ریخته(فکر کنم بنده خدا فکر کرده که مثل شربت تخم شربتی)

الان هم دوباره واسم دم کرد و اورد خوردم البته بدون شکر + پرتقال خونی

Shark Island

اون جونور زرده مولیه و اون کوسهه منم می خوام مولیو بخورم آخه گشنمه همیشه تو خونه مولینا من گشنمه و هر وقت می آیم اینجا من قبلش میرم سوپر مارکت واسه خودم تغذیه می خرم

 این از طرف من به مولی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 دی1387 توسط گلی |

مامان وبابای من که از مکه اومدن یه ولیمه دادن و چون کسی برای پخش کارت ها نبود زحمت اون افتاد به دوش مولی من .

من و مولی اون روز صبح کارت ها رو پخشیدیم و نهار رو رفتیم خونه مامان مولی.  ظهر بود که مامانم زنگ زد موبیلم که بهش گفتم همه کارت ها رو پخشیدیم و گفتش که خیلی از مولی تشکر کن و سلامش رو برسون . من هم طبق معمول که مامانم سلام می رسونه و من هیچ وقت به مولی نمی گم اون روز هم نه به مولی گفتم که مامانم سلام رسونده ونه گفتم که ازت بابت کارت ها تشکر کرده.

گذشت و شب شد و مامان وبابا و خواهر و 2 تا از خاله های مولی اومدن خونه مامانم اینا و ما هم با اونها اومدیم و چون ما اون روز ظهر رو خونه مولینا بودیم خوب باید شب رو خونه مامان اینا میموندیم دیگه؟؟؟

که دیدم وقتی مامان اینای مولی داشتن می رفتن مولی به من گفت حاضر شو دیگه منم که اینجوری بودم        گفتم مگه شب اینجا نمی مونیم گفت نه گفتم چرا گفت که عزیزم من یه سری بی حرمتی هایی دیدم که حاضر نیستم دیگه شبو اینجا بمونم

منم باز اینجوری        خلاصه با کلی حاضر شد بعد که مامانش اینا رو رسوندیم بریم دور بزنیم وبا من بیشتر حرف بزنه

بالاخره ما بعد از رسوندنشون رفتیم دور زدیم و به من گفت که من به این علت ناراحتم که مامانت اینا به خاطر پخش کردن کارت ها ازم یه تشکر خشک و خالی نکردن و به هر زوری بود مولی رو راضی کردم که حداقل تا 12 شب پیش مامان اینا باشم تا بعدش هم خدا کریمه. خلاصه مولی یه دنده و مهربون ما راضی شد و ما اومدیم خونه مامان اینا و از ساعت 10 تا 11و نیم شب که خبری از تشکر نبود تا اینکه خواستیم شام بخوریم (تخم مرغ پیازی) که مامانم پای سفره شام 2-3 بار از مولی تشکر کرد و من هم شاد وخندون بودم که قائله ختم شده و ساعت 12 شب که خواستیم بریم بابا و مامانم نذاشتن که بریم و ما موندنی شدیم Yahولی مولی گفت بپوش تا بریم دور بزنیم من هم اطاعت کردم ولی دیدم تو ماشین که اینهو برج زهر ماره و فرداش هم که ناهار دعوت مکه ای ها (مامان وبابام ) بودیم هم همین طور و تا عصرش که یه مراسمی بودCheerleader و شبش که خونه جاریم بودیم بهتر شده بود اما باید خیلی تو حرف زدنم احتیاط می کردم و از اون روز تا حالا ما فقط ظهر ها خونه مامانم اینا هستیم و شبا خونه مامان مولیم. تا اینکه بالاخره بعد از 6 روز دیشب تو ماشین بغضم ترکید و با هم دعوامون شد  و تا ساعت 4 صبح هم قهر بودیم تا اینکه مولی به من گفت که علت برج زهر ماریش چی بوده اون این همه مدت فکر می کرده که من اون شب به مامانم گفتم بیاد ازش تشکر کنه و بالاخره دیشب فهمید که اشتباه میکنه و رفع اتهام شد

ولی هنوز من گیجم که مولی به این علت شبا رو خونه مامانم اینا نمی موند که این فکر اشتباه رو می کرد اما نمی دونم چرا هنوز هم همن آشه وهمون کاسه Beggingیادم باشه امشب امشب ازش بپرسم

راستی مولی بهم گفت که بتول(خواهرش) تو گوشش چی گفته دفعه دیگه میگم براتون Get Well

اینم واسه عشقمKiss

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 دی1387 توسط گلی |
دیروز از دست مولی حسابی دلخور بودم.  خیلی بی ادبه دیروز ما خونه مولینا بودیم می دونین چیه من و مولی یه روز خونه مامان منیم و یه روز خونه مامان مولی و تقریبا میشه گفت که اصلا خونه خودمون نیستیم البته من خوشم نمی اد اینطوری باشه ها ولی چه کنم مولی بچه ننه است دیگه کاریش نمی شه کرد. خلاصه دیروز رفتم تو آشپز خونه مولینا می بینم خواهر کوچیکش نشسته کنار مولی و سرش تو گوششه و مثل زنبور ویز ویز میکنه بعدشم که دید من بد نیگاش کرده میگه خاله(سمیه) رفته واسه آفای میم زیر زبونی بگیره و بعد که دید خیلی ضایعه میگه گلی بیا بیا پیشمون بشین منم روم کردم اونور و رفتم وبگردی و به خودم گفتم مولی بعدا همه رو برام تعریف می کنه.

این آقای میم میشه شوهر خاله مولی که یه دختری داره به اسم طاهره که پسر خاله اش (حمزه)  با مامانش (که مادر شوهر خواهر من هم هست) اومده خواستگاریش که پسر خاله مولی هم میشه ماجرا از این قراره که یه دفعه دیگه هم این بنده خداها از شمال کوبیدند اومدن اما بابای طاهره و مامانش(ایران)  اونها رو انداختن از خونه بیرون .

والله زمانی که مولی اومد خواستگاری من زیر زبونی رسمشون نبود اما حالا دیگه رسم دارن. خلاصه بعدا من از مولی پرسیدم این خواهرت چی می گفت؟ با کمال وقاحت نیگام میکنه میگه اگه می خواست تو بدونی که بلند می گفت ؟؟؟ اینقده از این خواهر عویضیش بدم می اد که حد نداره به مولی هم گفتما اتفاقا بهش گفتم مولی می دونی خواهرات به ترتیب موذیگری :کوچیکه – متوسطه و بزرگه

جالب اینجاست که اونم قبول داشت. حالا بعدا مفصل براتون در موردشون میگم

بالاخره خاله مولی (مامان حمزه) از بازار اومد و واسه آقای میم یه کاپشنو شلوار و کفش خریده بود.همون شب قرار بودذ برن خواستگاری طاهره دیدم هیچکی تعارف من نمی کنه که بیا خودم به مامان مولی گفتم منم بیام گفت میل خودته . 2 دقه بعدشم گفت دوست داری نیا.بعد همین خواهر کوچیکه مولی (یه اسم براش بذارم خودمو راحت کنم بتول می ذارم اسمشو بهش هم می اد) بر می گرده میگه شاید منم نرفتما. حالا یه کاره کی از تو پرسید می ری یا نه خیلی واسم مهمی که بود ونبودت واسم ارزش داشته باشه اصلا به تو چه . منم که بهم برخورده بود رفتم به مولی گفتم منو ببر خونه مامانم اینا من باهاتون نمی ام (البته مولی هم که بردن به خاطر ماشین بود وگرنه کسی اونم ادم حساب نمی کنه )

خلاصه رفتم خونه مامانم اینا و تقریبا ساعت 12 بود که مولی و مامانش و بچه ی بی تربیت و لوس بتول اومدن دنبالم و رفتیم خونه مولینا. بعد که رسیدیم من رفتم تو اتاق مولی و نشستم پشت کامپیوتر و گهگاهی هم صداشون می اومد یه ربع بعد رفتم تو آشپر خونه دیدم دارن تعریف آقای میم می کنن که واقا انسانه منم که اینطوری بودم می گم واسه چی انسانه؟ شوهر بتول گفت این حمزه نه کاری داره نه سربازی رفته هیچیش معلوم نیست هی پیش خودم می گفتن این حمزه دقیقا شرایط مولی رو داره با این تفاوت که

 1- بابای طاهره بهشون خونه نداده که توش زندگی کنن اما بابای من داد

2- مامان حمزه می خواد واسشون ماهی 300 هزار تومان پول بده (این حمزه بنده خدا بابا هم نداره وقتی 2 سالش بوده باباش فوت شده) مامان مولی به ما ماهی 250 هزار تومان میداد بگذریم از اینکه بعدا که خونه خریدیم اونم ماهی 250 هزار تومان کرایه دادیم ولی بالاخره ما زندگیمونو با ماهی 250 تومان شروع کردیم

3-نمی خام از خودم تعریف کنما اما بابای من و خانواده من کجا و اون کجا

هی هی هی چی بگم پیر شدم بسکه حرص خوردم یکی از موهاهم  سفید شده

اینم واسه مولی بی تربیت و بچه ننه

اینم واسه مولی مودب خودم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 دی1387 توسط گلی |
سلام

چهارمین روز از دی ماه در روز چهارشنبه ساعت ۱۰ صبح من خاله شدم . خاله یه دختر تپل و مپل و خوشگل . همه به خواهرم می گفتن بچت سیاهه آخی طفلی اینقدر دلم براش می سوخت کلی دعا کردم بچش سفید شه که شکر خدا سفیده و تپلی.

دیروز ظهر رفتیم ملاقاتی پیشش آخی شوهر خواهرم رفته بود یه گل واسه خواهرم خریده بود روشم نوشته بود " تقدیم به همسرم با عشق و قدردانی" اینقده وقتی می بینم یه زن و شوهری همدیگه رو دوست دارن خوشحال می شم که نگو انشالله که همه زوج ها خوشبخت بشن و باشن.

برگشتنی که داشتیم بر می گشتیم خالمو رسوندیم به من و مولی گفت که جلوگیری نکنین و بذارین بچه دار شین و جاری من هم اولش می گفته ما مدرک نداریم خونه و ماشین نداریم  و بچه نمی خوایم اما حالا ۵ ساله که بچه دار نمی شه.

راستی تو بیمارستان هر کی منو می دید می گفت ایشالله نی نی تو منم اینقدر ترسیدم که دعاشون بگیره به مولی گفتم بره برام بی بی چک بخره ولی شکر خدا خبری نبود

اینو نوشتم تا یه چیزی یادم بمونه:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد              وجود نازکت آزرده گزند نباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست       به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

۶ دی ماه ۱۳۸۷

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 دی1387 توسط گلی |

خیلی خیلی ببخشید که دیر آپ کردم چون مامان و بابام از مکه اومدن گرفتار مهمون و ... بودم و نشد آپ کنم

اون روز ها من و مولی بعد از کلا س هامون به دور از چشم بقیه می رفتیم پشت دانشگاه می نشتیم و  با هم از علایقمون حرف می زدیم و یادمه اون موقع ها چقدر مولی دوست داشت منو برسونه خونه اما من قبول نمی کردم و اگه بین کلاسامون وقت داشتیم واسم کیک و آبمیوه می خرید کم کم تمام دانشگاه فهمیدن که ما نامزد کردیم و قرار عقد رو گذاشتیم واسه مرداد ۸۵ خلاصه روز های نامزدی ما همش خوش بود نه دعوایی و نه جر و بحثی همدیگه رو دوست داشتیم و به داشتن هم افتخار می کردیم.In Love

یه روز دیدم مولی خیلی تو خودشه و ناراحته بهش هیچی نگفتم تا اینکه خودش گفت که داداشش ( داداش مولی همکار خواهر و بابای من بود) گفته که خواهر من تالاسمی مینوره و چونکه مولی هم مینوره اگه منم مینور باشم نمی نونیم با هم ازدواج کنیم . با خودم گفتم حتما مولی پشیمون شده و داره دنبال بهونه می گرده وگرنه هزار تا  اینجورین و فقط هم 25 درصد احتمال ماژور بودن بچه هست که اونم تو ماه سوم بارداری یه آزمایش میدی و اگه بچه خدای نکرده ماژور بود سقطش میکنی .

اون روز من از مولی خداحافظی کردم و رفتم و بعدا فهمیدم که اون روزو چقدر گریه کرده و هیچی به من نگفته و من که دیدم خیلی ناراحته واسش گفتم که تالاسمی بودن ما باعث نمی شه که همدیگه رو رها کنیم و اگه تو بخوای من حاضرم که باهات ازدواج کنم( هنوز هم واسم سواله که چرا داداش مولی بهش نگفت که ما می تونیم آزمایش بدیمو در صورت ماژور بودن بچه اونو سقط کن)

برای مولی جونم :با تمام وجودم دوست دارو و بهت افتخار می کنم تنها عشقمIn LoveCheerleader

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 دی1387 توسط گلی |