دیروز من و مولی خونه خودمون بودیم که عصر به مولی گفتم پاشو برو موهاتو کوتاه کن که اونم رفت بعد هم که کارش تموم شد زنگ زد و گفت من می رم خونه مامانم اینا وبعد میام
شب ساعت 10 بود که اومد خونه.
اینقده از دیدنش ذوق کردم که نگو موهاشو کوتاه کرده بود کوتاه کوتاه من این جوری بیشتر دوست دارم خیلی جذاب تره دیشبی ها که داشتم نگاه عکسای تو موبلیلم می کردم یه عکسه بود مال دوران عقدمون موهاش کوتاه بود پیش خودم گفتم کاشکی مولی موهاشو کوتاه کنه این جوری خیلی مظلوم تر و مهربون تره بعد گفتم شاید اون موقع ها مظلوم بوده و حالا دیگه نیست ولی وقتی مولی رو با موهای کوتاه شده دیدم ، دیدم مولی من همون مولی مظلومه 2 سال پیشه که فقط موهاش بلند بوده و بسکه گفتم و نرفت دیگه کمتر بهش گیر می دادم مخصوصا اینکه خواهراش مخصوصا این بتوله(کوچیکه) میگه این جوری خیلی خوشگلی همین که میبینن من از یه چیزی بدم می اد بیشتر میگن که مولی اون کارو که من دوست ندارم انجام بده مثلا همین 7 -8 ماه پیش همین بتول خانوم موهاش فرفریه رفته بود موهاشو صاف کرده بود بعد مولی ما رو اغفال کرد که برو ماده اش رو بخر تا واست صاف کنم حالا مادهه 80 تومن واسه ما آب خورد بعد هم زد موهای مولی رو سوزوند و موهاش شد قهوه ای و موهاش که تازه در اومده بودن شد سیاه یعنی یکی می دیدش فکر می کرد موهاشو رنگ کرده حالا صاف هم شده بود من زورم نمی گرفت فقط یه کم فرش بازتر شده بود. بعد هم که مولی می گفت موهام دو رنگه می خام کوتاش کنم میگه نههههههههه موهات خودشون قهوه ای روشنه
خلاصه مولی بیچاره هم فکر می کرد واقعا خوشگل میشه و من نمی خوام خوشگل باشه نمی رفت موهاشو کوتاه کنه اما بالاخره رفت
خدا وکیلی تو نظر من هیچ پسری خوشگل نیست کلا اخلاقیاتم بیشتر پسرونه هست ولی مولی هیچ وقت این ها رو نفهمید و همنوز هم نفهمیده
من دختری بودم با قیافه معمولی مایل به خوب، تیپ معمولی رو به خوب و هیکل متناسب (الان هم همه اینها هستما) ولی هیچ وقت هیچ پسری دنبال من نیفتاد که بهم شماره بده و ... اصلا واسم تا حالا پیش نیومده. من همیشه موقع راه رفتن تو خیابون اخم می کنم الان هم همون عادته رو دارم و مولی همیشه بهم میگه اخماتو وا کن فکر می کنن با هم دعوامون شده ها
مولی هنوز که هنوزه فکر میکنه من از این پسرهای مو لخت خوشم می اد، در صورتی که عقم می گیره اصلا چندش آورن اصلا تو خونه ما من با این عقیده بزرگ شدم و خودم هم همین عقیده رو دارم اما به نظر من همش تقصیر این بتوله این بسکه همش میگه این پسرهای مولخته تو مجله ها چه خوشگلن مولی فکر می کنه منم همین جوری ام آخه منی که خودم موهام لخته موی لخت واسم جذابیتی نداره که .زنه یه بچه 6 ساله داره بعد چشماشو گرد کرده میگه این یوزارسیف چققققدر خوشگگله استغفرالله من که چندشم شد. اه اه اه
اصلا زمانی که ما عقد بودیم مولی واسه موبایلم تم پیدا می کرد از این فرشته های بالدارو و این چیزای ملکوتی می آورد وقتی ازش پرسیدم چرا فکر کردی من از این تم ها خوشم می اد گفت چون خواهراش از این چیزا دوست دارن منم فکر کردم تو هم دوست داری و بهش گفتم دلیلی نداره هر چی اونها دوست دارن منم دوست داشته باشم من از تم های کارتونی خوشم می اد و از این تم ها حالم بهم می خوره
تا حالا هر چی می گفتم مولی من تو مجردی ام از هیچ پسری خوشم نمی اومده و هیچ پسری تا حالا تو نظرم خوشگل نبوده میگه دروغ میگی
منم هر چی قسم جون ننه و بابا و... باور نکرد که نکرد منم گفتم باشه من دروغ میگم
دیروز که از آرایشگاه برگشته میگم چه خوشگل شدی . عین یه موجود 2 حرفی پاچمو گرفته و میگه تو که گفتی هیچ پسری خوشگل نیست لا الله اله الله چی بگم دیگه لال مونی گرفتم نشستم
الان به یه نتیجه ای رسیدم به نظر من هر کی تو یکی از اعضای صورتش خوشگل نیست یکی رو ببینه که همون تیکهه رو بهتر از خودش داشته باشه فکر می کنه طرف خوشگله مثلا خواهر مولی موهاش فره و چشماش کوچولو همیشه هر کی رو ببینه که موهاش لخته و چشماش درشت میگه خوشگل
خوب من که موهام لخته ابروهام هم با مداد ابرو پر میشه چشمهام هم متوسطه رو به درشته دماغم هم گرده و کوچول موچول از لبم هم راضی ام چونه ام هم که معرکه هست بزنم به تخته ماشالله به خاطر همین کسی تو نظرم خوشگل نیست دیگه(فکر نکنین مغرورما اصلا نیستم این یه رفع اتهامه و فقط می خام ثابت کنم که من راست می گم )
Wow چه پست درازی
..................................................................................................
شاید دیشب یکی از رویایی ترین روزهای زندگی ام بود
اگر چه هیچ اتفاق رمانتیکی نیفتاد ولی همین که من بودم و مولیم با هم توی خونه خودمون خیلی عالی بود.
هیچ چیز واسه من بهتر از کنار هم بودن ، با هم شام خوردن، با هم آب البالو خوردن، با هم خندیدن، با هم حرف زدن ، با هم زیر تلوزیون خوابیدن و فیلم دیدن ، با هم بستنی خوردن و با هم خوابیدن روی تختمون نمیشه اگر چه فیلمش آشغال بود اما همین که مولیم کنارم بود واسم فیلم قشنگی بود
ای خدا لعنتت کنه خاله عروس بی خانمانمان کردی خدا بی خانمانت کنه این بار اول واخری بود که خونمو دادم دست یکی پشت دستمو هم داغ کردم
کاش امشب هم خونه خودمون بودیم
هیچ چیز لذت بخش تر از خونم نیست.
خدایا هیچ زوجی رو بی خونه نکن
کاش همون قدر که من دوست داشتم مولی هم دوست داشت خونه خودمون باشیم اییییییییییی کاششششششششششششششش
چند یشب پیش داشتم تو قفسه کتاب ها دنبال کتابم می گشتم که یهو چشم افتاد به دفتر خاطرات مولی.
اونو برداشتم و ورق زدم کلا 4 تا خاطره توش بیشتر نوشته نشده بود که آخریش مربوط بود به آشناییش با من که همون موقع ها که عقد بودیم داد بهم و خوندمش اما گفتم اینجا بنویسمش تا همیشه داشته باشمش چون زیاده شاید 3 قسمت و شاید هم 2 قسمتش کردم
ساعت 3 شب آشپزخانه 28/2/85
قطعا و یقینا توی تمام زندگی من، چه گذشته و چه آینده، هرگز اتفاقی به این بزرگی رخ نمی ده. حالا بگم آشنایی من با این فرشته کوچولو از کجا شروع شد؟
من آدم سر به هوایی نیستم و تو نخ هعچ دختری تا حالا نبودم (جز یکی). اما خداییش از همون روز اول تابلو هست که کدوم دختر جلف و سبکه و کدوم دختر سنگینه و باعفت. از دختر های نجیب و سنگین کلاس گ ، ج ، ا و چند تای دیگه که الان حضور ذهن ندارم دیده می شدن چون چادری بودن. اما یه چند وقت که گذشت دیدم یه خانم کوچولو با اینکه چادری نیست و با اینکه یه کم کوچولو هم آرایش می کنه اما خداییش نه تنها از اون قبلی ها دست کم نداره بلکه خیلی جاها هم از اونها نجیبتر و سنگین تر برخورد می کنه. مهناز {خواهر وسطی مولیه و تو دانشگاه هم استادمون بود} که گلی خانوم رو هم مد نظر داشت یه روز که اومد خونه ما گفت مولی تو کلاس خیلی نجیبه و فلانه و فلانه و از همین تعریف های الکی دیگه. بعد شروع کرد از دختر های نجیب کلاس گفتن که اول بحث گ شد . گفت که خیلی درس خونه و اصلا آرایش نمی کنه و ... بعدش هم گفت که خونواده سطح بالایی نداره و خوی دهاتی داره. خلاصه بعد از گ بحث کشیده شد به طرف گلی خانم (آیکون دو تا نقطه و یه دهن خندون که دندوناش پیداست)
......................................................
والله قراره ما دوباره خراب بشیم خونه مامانم اینا و خونه مولینا
علتش هم اینه که خاله عروسمون داره می اد اینجا مهمونی و از اونجا که خونه ما طبقه پایین خونه داداشمه و از اونجا که عروسمون هم بطور غیر مستقیم از من خواسته که خونمون رو از یکشنبه که می ان تا پنج شنبه که میرن شبها رو بیان خونه ما بخابن
دیگه دیگه یه ۵ روزی بی خانمان شدیم
من هم امروز با کمک مولی گل خونمون رو تمیز کردیم مولی هال رو تمیز کرد منم آشپز خونه و اتاق خواب البته رفتم واسه در اتاق خوابمون قفل درست کردم و می خام قفلش کنم و فقط مونده جارو هال که با مولیه و شستن حموم و دستشویی که با منه
تازه می خاستم تلفن هم بردارم اما مامانم میگه ضایع است
مولی جونم هیچ وقت کمک هاتو فراموش نمی کنم قربونش برم امروز داشت بخاری رو بلند می کرد و کمرش گرفت.
مهربونم دوستت دارم و عاشقتم بهترین گردگیر ( کسی که وسایل خونه رو گردگیری میکنه) دنیای من
این دفعه ما زود برگشتیم شهرمون چونکه منتظریم تا از مولی امتحان تافل بگیرن اگه قبول شد که میریم
.
مولی جونم خیلی ازت ممنونم که به فکر منی قربونش برم سری قبلی که رفته بودیم تهران واسم پالتو و کفش و شال ۲ تا و ژاکت و کیف و... واسم خرید البته منم از خجالتش دراومدم و واسش یه پی اس پی خردیم![]()
![]()
.
پ ن ۱ -کاشکی مولی منم پایه بود ما هم ولنتاین داشته باشیم اما میگه مال دوست پسر دخترهاست
.
پ ن ۲ -قربون مامانم برم الهی اینقده تو این ۲ روزه دلش واسم تنگ شده بود که وقتی دیدم کلی فشارم دادو بوسم کرد
.
پ ن ۳ -تازگی ها یه چیزی کشفیدم اینکه رابطه من و مامان مولی نسبت به اکثر اونایی که وبلاگشونو خوندم خیلی خوبهخدارو شکر البته منم عروس خوبی واسه مادر شوهرم هستما![]()
![]()
پ ن ۴ -دیگه اینکه جمعه کنکور ارشد دارم و لای کتابامو باز نکردم
البته اصلا از رشته خودم خوشم نمی اد بازار کار نداره میخام فوقمو برم یه چیز دیگه بخونم![]()
دعا کنین همه چی درست شه
گل آبی جونم هر کاری کردم نتونستم واست کامنت بذارم
مواظب خودت باش
اگه کار گیرش نیاد چی؟
پریشب می گفت من به خدا گفتم اگه مصلحت تو رفتنه درستش کن و اگه نیست هم نکن
حالا خدا درستش کرد و ما نرفتیم
پیش خودم گفتم اگه این ذهنیت براش باشه حتی اگه اینجا خوشبخت خوشبخت هم بشه میگه اگه رفته بودم واسم بهتر بود
خدا رو شکر که بلیط جمعه شبمونو پس دادیم چون الان داره کار معافی مولی درست میشه
دوباره امشب عازم تهرانیم
اگه خدا بخاد بریم واسه معافیت تحصیلی
و اگه خدا هم خاست معافیت کفالت
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت
آخه همه کارامون جور شد و یکی پیدا شده بود که می خاست خارج از نوبت از مولی امتحان تافل بگیره و درصورت قبولی ( که 100 درصد هم قبول میشد) ما می تونستیم بریم مالزی حتی بلیط تهران هم گرفته بودیم واسه جمعه شب.... که پسش دادیم
اما دیشب به مولی گفتم که دوری از خونوادم خیلی برام سخته بهش گفتم که یه مدرک دکترا به قیمت از دست دادن تمام داراییمون نمی ارزه گفتم که تو این 6 سالی که ما اونجا هستیم آیا می تونی بهم یه ضمانت بدی که تا برگردم زبونم لال اتفاقی واسه مامان بابام نمی افته
حتی بهش گفتم که مامان خودشم هم دیشب بهم گفت که من راضی نیستم مولی بره داداشش که رفته (آلمان) خیلی تو فشاره اونجا غذا خیلی گرونه و ....
مولی هم به تمام حرفهام خوب گوش داد ولی جوابی نداد؟؟؟؟؟
امروز که دوباره باهاش صحبت کردم و گفت باشه نمی ریم اما نمی تونم ببخشمت بخاطر اینکه اینهمه من دنبالش رفتم و چرا از همون اول نگفتی
بعد هم باهام حرف نزد و رفت رو مبل نشست و هد فون تو گوشش پی اس پی بازی کرد
منم شدم عین دیونه ها تمام مدتی که ظرفها رو میشستم داشتم گریه می کردم
بعد هم با دستام محکم کوبیدم تو سرم که تا یه ساعت بعد دستام درد می کرد
بعد هم با چشم گریون داشتم می رفتم حموم که مولی منو دید و اومد نازم کرد و بهم گفت که بخشیدمت
اما هنوز ناراحته
احساس می کنم خدا منو رها کرده نمی دونم چرا دعاهام جواب نمی دن نمی دونم نمی دونم
التماس دعا
دعا کنین حالا که نرفتیم هم کار آزادش جور شه هم فوق قبول شه
خداااااااااااااااااااااااااااااا چرا صدامو نمی شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اما اگه خدا کمکم کنه دیگه تکرارش نمی کنم
خدا جونم کمک کن
مولی مهربونم منو ببخش خیلی ناراحتت می کنم
شاید تا الان بعضی موقع ها همسر خوبی نبودم واست اما سعی خودمو می کنم
خیلی خیلی دوست دارم عشق اول و آخر من
دیشب شام خونه مولینا دعوت بودیم شوهر خواهر بزرگه مولی لیسانس قبول شده بود و شام رو از بیرون اورده بود خونه بابای مولی. بعد از شام هم خودم و هم مولی رو واسه کارشناسی ارشد ثبت نام کردم هم با آزمون هم بدون آزمون تا کارامونو کردیم شد ساعت یک و نیم شب قرار بود بریم خونه خودمون واسه همین مامان مهربونم هم همش زنگ میزد و میگفت نصف شبی کجا میخاین برین شبو همونجا بمونین خطرناکه منم دوتا پاهامو کردم تو یه کفش که نه می خام برم
خونه خودم . خلاصه دیشب با ذوق و شوق اومدیم خونه خودمون خونه عشق و امیدمون. اگه بدونین هیچ وقت تا حالا اینقدر خوشحال نبودم. دیدیم تموم خونه شده خاک رو همه چی خاک نشسته بود دیگه خابیدیم این دفعه دیگه تو اتاق زمان مجردی من تو خونه مامانم اینا یا تو اتاق زمان مجردی مولی تو خونه مولینا نبود این دفعه تو اتاق خوابمون بود رو تخت خودمون وای که چه کیفی داد تا ساعت 11 خواب بودیم بعد هم صبونه نون پنیر گردو با شیر کاکائو خوردیم و افتادم تو تمیزی خونه اول ظرفها رو شستم که پر خاک بودن نصفی ها رو ریختم تو ماشین بقیه رو هم با دست شستم بعد هم پذیرایی رو جارو زدم و مولی جونم هم گردگیری کرد و با هم آشپز خونه رو شستیم
شب هم دیدیم خیلی گشنمونه زنگ زدیم پیتزایی واسمون 2 تا پیتزا و 2 تا سیب زمینی اورد اینقده بهم چسبید که نگو.![]()
دوست دارم حالا که خونه خودمونیم بهمون خوش بگذره خیلی![]()
خدایا بخاطر همه خوبی هات ممنونم
خدایا ممنونم ازت که همسر خوب و فداکاری بهم دادی کمکم کن بتونم همسر و دوست خوبی واسش باشم![]()
خدایا ممنونم ازت که پدر و مادر بینهایت مهربونی بهم دادی کمکم کن بتونم زحماتشون رو جبران کنم هر چند محاله![]()
خدایا سایه پر مهر مادر پدر و مولیم رو از سرم کم نکن
خدایا بی تو هیچم تنهام نذار![]()
خلاصه اینکه کلی ۲ نفره بهمون حال داد.
و خبرهای جدید اینکه مولی تمام سعی شو کرد که بره اما نشد چون وزارت علوم ازش یا مدرک زبان می خواست یا کارت پایان خدمت و یا معافیت . جالب اینکه دانشگاه مالزی از ما مدرک زبان نخواسته بود.
خلاصه مولی من باید بره سربازی و تا ۳ فروردین ماه فرصت داره خودشو معرفی کنه.
مولی صبح اومد و دوباره باید بره اما این بار با من
امشب دارم رفتنی میشم تهران احتمالا تا دوشنبه بر می گردم
فعلا خداحافظ![]()
![]()
![]()

