تبليغاتX
دو هم نفس، دو شریک زندگی دو هم نفس، دو شریک زندگی
دست نوشته های یه زوج مکمل
روز چهارشنبه مامانم اینا رو واسه نهار و شام دعوت کردم شب قبلش که داشتم می مردم از خستگی که مولی قبل خواب یه حال اساسی داد بهم و کلی ماساژم داد حیف که قسم جونمو خوردی که دیگه وبلاگمو نمی خونی ولی اگه یه وقت خوندی عاشقتم مرد زندگی من

خلاصه صبح هم ساعت ۱۰ بیدار شدم و چون بابام پیتزا نمی خوره واسش باقله پلو با ماهیچه پختم و شروع کردم پیتزاها رو درست کردن و ۳ تا ۳تا می ذاشتمشون تو فر از اون ور هم مولی هال و اتاق خواب رو جارو کشید و تخت مرتب کرد و کلی قربون صدقم رفت و کمکم پیتزا ها رو می ذاشت تو فر و می اورد بیرون و ...

تا ساعت ۲ که همه اومدن دیگه دوباره کلی کمکم کرد سفره پهن کرد و کلی بهم حال داد مرد زندگی من ۲ تا کمه ۱۰۰ تا ماچ واسه مولی خودم

عصر هم پاس سیب درست کردم که هنوز دست نخورده مونده تو یخچال و آخرش هم نصیب سطل اشغال خواهد شد

شب هم آش رشته ای پزیدیم که انگشتان دستشون هم باهاش خوردن

این الینا نی نی ریحانه هم از اولش گریه کرد تا آخرش سگ شده بود

بنده خدا مادر محترم همه ظرف ها شام و عصر  رو خودش شست فقط ظهر ظرف ها رو گذاشتم تو ماشین

دیگه اینکه فردا عصرش رفتیم خونه مولینا که مامان مولی بسیار بسیار سرد شده بود وقتی علت را از مولی جویا شدیم گفت مال اینه که یه یه هفته ای نرفتی اونجا 

اینک ما خود را زده ایم به کوچه علی چپ و عین خیالمون هم نیست که ما رو مورد عنایت آن هم از نوع کم محلی قرار می دهند

حال و حوصله جر و بحث و دعوا معوا ندارم

جمعه هم خونه ریحانه دعوت بودیم تا آخر شب موندیم آی حال دادنهار که مرغ درست کرده بود شام هم از بیرون ساندویچ هات داگ گرفت و نوش جان کردیم

اگه مولی امتحان ام سی اچ ای رو که قرار بوده نتیجه اش رو ۳۱ فروردین بزنن قبول بشه ما به م ا ل ز ی خواهیم رفت و دلتنگ خواهیم شد دکتر خواهیم شد خانه مان را از دست خواهیم داد خود را به خدای خود سپرده ایم و مطمئنیم که همیشه و همیشه بهترین ها رو برایمان خواهد خواست

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 فروردین1388 توسط گلی |
ما همچنان تو خونه خودمون زندگی می کنیم

اینقدر خسته ام که کف پام ذوق ذوق می کنه مچ دستم هم درد می کنه کمرم که داره از وسط نصف میشه

فردا قراره واسه اولین بار بعد از یه و سال و نیم عروسی کردن ما بیان نهار(پیتزا) خونمون + شام(آش رشته)

صبح با مولی رفتیم خرید و وسایل پیتزا و آش رو گرفتیم + میوه و...

رسیدیم خونه ۲ بود تا نهار هم خوردیم شد ۳ دیگه شده یه کوزت کامل خونه که تمیز بود اما کارای نهار و شام فردا رو کردم که فردا خسته نشم

واسه دسر هم ژله درست کردم اما بدون میوه می خام فردا عصر هم پای سیب درست کنم

مولی هم کمک پیاز سرخ کرد سیر داغ آش رو سوزوند آشپز خونه رو شست و سرامیک ها رو برق انداخت و واسم یه گل رز سرخ خرید

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 فروردین1388 توسط گلی |

دیشب بابا و مامان مولی اومدن عیادت بابام.طفلی بابام روز یکشنبه رفته بوده خرید و برگشتنی که می خواسته سوار ماشین بشه می افته و استخون دستش ترک برمی داره و الان هم آتل بسته. بعد از اینکه مامان و بابای مولی رفتن شام مولی رو دادم و ظرف ها رو گذاشتم تو ماشین و با وجود اینکه  اگه خودم می خاستم می تونستم خونه مامانم اینا  بمونم با اینکه دوست داشتم پیش مامانم باشم اما پا گذاشتم روی احساسم  و به مولی گفتم حاضر شو بریم برگشتنی هم من رانندگی کردم

واسه نهار هم ماهی گذاشتم تو فر عالی شد. عصر هم که مولی می خاست بره بیرون بر خلاف همیشه که می گفتم منو ببر خونه مامانم اینا گفتم می مونم خونه و خونه رو مرتب کردم و ظرف ها رو شستم و به سر و روی خودم هم دستی کشیدم تا مولی بیاد

مولی اومد با ساندویچ و وقتی رسید یه جمله گفت که خیلی خوشحالم کرد " هیچ جا خونه خود آدم نمی شه"

قراره فردا هم بریم سینما اخراجی ها 2 رو ببینیم

خدایا همیشه رابطمون همین جوری بمونه

التماس دعا

 پینوشت:

۱- امروز آبجیم راحله تصادف کرد که به خیر گذشت و مقصر نبود

۲- امروز یه ساعت تلفنی با مامانم حرف زدم دلتنگی دیگه کاریش نمی شه کرد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 فروردین1388 توسط گلی |

دیروز عصر رفتم خونه دوستم آنا.قبل عید خواستگارش اومده بودن خونشون و همین که دو خانواده راضی میشین عاقد میارن و بینشون رو صیغه 6 ماهه می کنن که به هم محرم باشن

دیروز آنا رو که دیدم رفتم تو حال و هوای اون موقع های خودم که دیگه هیچ وقت واسم تکرار نمیشن حیف که من درست و حسابی واسه خودم از اون موقع ها استفاده نکردم.

البته من و مولی  از خواستگاری تا عقدمون5 ماه طول کشید و توی این مدت هم نامحرم بودیم یادش بخیر مولی می اومد تو پارکینگ خونمون و ساعت ها با هم حرف می زدیم و بعدش هم که عقد کردیم خوش ترین دوران زندگی مشترکمون بود نه دعوایی بینون بود و نه جر و بحثی فقط نگاه های عاشقانه بود و حرف های عاشقانه.

اون منو عاشقانه دوست داشت و می پرستید اما من اون طور که باید نبودم

الان که فکرشو می کنم یادم می اد که من خیلی جاها باید پروتر می بودم و نبودم خیلی وقت ها مولی رو به خاطر گفتن دوستت دارم جون به لب می کردم و...

ای روزگار چه روز های خوشی بود اون روز هایی که من و مولی بدون داشتن دغدغه اینکه پیش مامانامونه نرفتیم از عصر می رفتیم بیرون تا طرف های 1 شب که بر می گشتیم

پیرو این قضیه  من و مولی تصمیم گرفتیم زمان بیشتری رو واسه هم سپری کنیم و بدون اینکه مولی بگه از وقت خونه شما رفتن کم می کنیم و می ریم بیرون

گاهی مولی من خیلی دوست داشتنی میشه و گاهی هم خیلی دوست نداشتنی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 فروردین1388 توسط گلی |
روزها یکی از پس دیگری می گذرد و من هر روز تا ساعت ۱۲ و گهگاهی هم تا ساعت ۲ خوابم

از این همه یه جا موندن خسته شدم کاش منم سر کار می رفتم یا حداقل هنوز دانشگاه می رفتم

خدایا کی تکلیف همه چی معلوم میشه من دیگه خسته شدم کاشکی مولی اینو می فهمید که با مدرک لیسانس هم میشه رفت سر کار

منم دلم می خاد شوهرم بره سر کار اون که بره منم میرم و بعدش هم همه چی عالیه عالی عالی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 فروردین1388 توسط گلی |

خدایا  

آنان که همه چیز دارند 

مگرتو را 

به سخره می گیرند  

آنان را  

که هیچ ندارند 

مگر تو را  

***** 

هر کو دکی  

با این پیام  

به دنیا می آید  

که خدا 

هنوز 

از انسان نومید نیست 

****** 

خدا به انسان می گوید 

شفایت می دهم 

از این رو که آسیبت می رسانم 

دوستت دارم 

از این رو که مکافاتت می کنم 

****** 

آنان که فانوسشان را 

بر پشت می برند 

سایه هایشان پیش پایشان می افتد 

******

ماه 

روشنی اش را  

در سراسر آسمان 

می پراکند 

و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد 

******

کاریز خوش دارد خیال کند 

که رودها 

تنها برای این هستند 

که به او آب برسانند 

****** 

خدا 

نه برای خورشید 

و نه برای زمین 

بلکه برای گل های که برایمان می فرستد 

چشم به راه پاسخ است 

****** 

رابیندرانات تاگور

 

امشب توی شهر خوشگل ما یه بارون حسابی زد و کلی من و مولی رفتیم زیر بارون و خیس شدیم خیس حیس

خدایا منو از بارون عشق خودت سیراب کن و منو محتاج خلقت نکن

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 فروردین1388 توسط گلی |