من و مولي چون همكلاس بوديم اون روز كه دوشنبه بود رو بايد مي رفتيم اردو واسه درس عملي مون اون روز ما رفتيم اردو ،خوب يادمه كه توي اردو مولي دهن لق به استادمون گفت و اونم بهمون تبريك گفت موقعي هم كه داشتيم ناهار مي خورديم يكي از بچه ها واسمون شعر جينگ و جينگ ساز مياد خوند و بقيه هم دست مي زدن واسمون و چقدر شاد بوديم اون موقع ها هي جواني كجايي كه يادت بخير اون موقع ها كه هنوز عقد نكرده بوديم بچه ها با من خوب بودن و با هم جور بوديم اما همين كه عقد كرديم كم كم پراكنده شدن علتش هم اين بود كه بابا مولي يكي از كل*ه گنده هاي دانشگ*اهمون بود و شايد فكر مي كردن اگه حرفي بزنن من از پشت بهشون خنجر مي زنم بهر حال مهم نيستن برام هيچ كدومشون ![]()
و ساعت حدوداي 5 6 بود كه برگشتيم من اومدم خونمون ديدم اي دل غافل نه خونه مرتبه نه ميوه آماده است و هيچي به هيچي و تازه همه خواب بودن ![]()
منم ديگه دست به كار شدم
و با اون تن خسته كه از اردو برگشته بودم خونه رو مرتب كردم شربت درست كردم و.... البته مامانم هم كمكم كرد![]()
خلاصه ما از ساعت 9 منتظر خانواده آقاي داماد بوديم كه تشريف فرما شن و ساعت 20 دقه به 11 بود كه تشريفشونو اودرن![]()
واسم نشون يه انگشتر اوردن كه روش 5 تا نگين سرمه اي داشت هنوزم دارمش اما دوسش ندارم![]()
يه سبد گل گنده هم دست مولي بود با شيريني
قربون مامان رمانتيكم برم تا پارسال هم ظرف حصيري شيريني و سبد گل رو نگه داشته بود واسم خودم انداختمشون دور ![]()
مولي از اول تا آخرش داشت عرق مي ريخت و سرش پايين بود و بالا رو نيگا نمي كرد عوضش من با كمال پرويي واسه خودم نشسته بودم و تعارف مي كردم و....![]()
حالا امروز سالگرد همون روزه روز بله برونمون 12 ارديبهشت يا به عبارتي روز معلم![]()
قراره فردا مولي منو هر جا دلم مي خاد ببره دوسش دارم
شوهر نجيب و سر به زير و مودب و متين خودم دوست دارم عاشق همين متانتت شدم عاشق اين كه با دختر هاي كلاس لاس نميزدي هنوزم عاشقتم خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرشو كني![]()
![]()
![]()

